با سلامی به رنگ تنگ غروب آسمون
روز مادرو به همه شما دوستان همترانه تبریک عرض می کنم
دوستان بیاد داشته باشید که رفیق بی کلک مادر آسمونیه و بهشت هم زیر پاشه پس هوا شو داشته باشید که جلدی نپره هوا پروازو هم بخاطر داشته باشید که پرنده رفتنیه
ترانه ی آسمونی تقدیم به روح پاک همه ی مادرای آسمونی که تا خود خدا پر زدن
ترانه رو از اینجابشنوید

آسمونی
آسمونی آسمونی پر گرفتی تا نمونی
توی قلبم تا همیشه مونده از تو صد نشونی
تو نگاه بی گناهت مثه مریم پاک پاکه
دل تو مثه یه دریا دل من اسیر خاکه
تو غروب این جدائی ای ستاره تو کجائی
گریه کردم عاشقونه با صدای بی صدائی
* * *
نور مهتاب تا می شینه تو اتاق سوت و کورم
قاب عکست روی طاقچه میگه از تو خیلی دورم
خاطراتت تو دل شب بهترینه لحظه هامه
اشک ماتم قطره قطره نقطه های نامه هامه
تو غروب این جدائی ای ستاره تو کجائی
گریه کردم عاشقونه با صدای بی صدائی
آهنگ و اجرا : پیمان حاجی زاده
تنظیم: عارف علی پور
تار : محمد بیجاد
ویلن : محمد عمران پور
گیتار :پیمان حاجی زاده
ترانه سرا : رضا راد
برای دوستان اهل احساس حسن ختام این پست متن کامل شعر ای وای مادرم از استاد شهریار :
ای وای مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر و کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در بازو بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز گل گلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویچ هم امروز می خرد
بیچار پیره زن پره برف است کوچه ها
او از میان کلفت و نوکر زشهر خویش
آمد بجستجوی منو سرنوشت من
آمد چهار طفل دیگر هم بزرگ کرد
آمد و پیت نفت گرفته به زیر بال
هر شب در آید از در یک خانه چون فقیر
روشن کند چراغ دلم عشق نیمه جان
او را گذشته ایست سزاوار احترام
تبریز ما دور نمای قدیم شهر
در باغ بیشه خانه ی مردی با خدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا به دادنامه ی مظلوم می رسند
اینجا کفیل خرج موکل بود و وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در بازو سفره پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف می دهم که پدر راد مرد بود
با آنهمه در آمد سرشار از حلال
روزی که مرد روزی یک سال نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
نه او نمرده می شنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سرو کله می زند
ناهید لال شو
بیژن برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمی شود
پس این که بود که
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب در بغل من قرار داد
در نیمه های شب
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا
راز و نیاز داشت
نه او مرده بود
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
اوزنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه ی من هر چه هست از اوست
کانون مهر ماه مگر میشود خموش
آن شیر زن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
او با ترانه های محلی که می سرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
ازعهد گاهوار ه که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل جانم بخنده کاشت
وانگه به اشکهای خود آن کشته آب داد
لرزیدن و برق زدن به آن اهتزار روح
وز اهتزار روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ هیچ
تنها مریضخانه به امید دیگران
یکروز هم خبر که بیا او تمام کرد
در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچیده کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور میگریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره یاسین من چکید
مادر بخاک رفت
آن شب پدر به خواب من آمد صداش زد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادر از دست رفتنی است
اما پدر به غرفه ی باغی نشسته بود
شاید که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگی ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر که بدرقه اش می کند به کور
یک قطره اشک مزد همه زجرهای او
اما خلاص میشود از سرنوشت من
مادر بخواب خوش
مادر سفر بخیر
منزل مبارک
آینده بود و غصه ی بی مادری من
ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله بر آورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان زپشت شیشه در آخرین نگاه
باز از آن سفید پوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز
از من جدا مشو
می آمدیم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک زهم می گریختند
می گشت آسمان که بگوید به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهگار من سیاه
وزهر شکاف ماشین سوزو غریو باد
یک ناله ضعیف هم از دلم دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می نشست
تنها شدی پسر
باز آمدم به خانه چه حالی نگفتنی
دیدم نشسته همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود
بردی مرا بخاک سپردی و آمدی
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به گریه در آیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم

